آنچه سالیان سال است در دل گمارده ام و امروز می نگارم...
... اولم ، خنده ز بی دردی بود آخرم ، گریه ز بی درمانی ... هنوز احساس اقیانوس است و من مستغرق اوضاع عجیبی است یخ زده ام هاج و واج تردید، اولین واژه ی مبهم! من ِ شاعر صفت گِل به دوش
خشت ساختم تا بنا کنم تهی ام را
صبر کردم اما
مهرتاب حس تابیدن نداشت
خانه وا رفت
خیلی زود ...
"بی تاب شب تاب " دزد بود مثلث نامرد زایش سومین نقطه ی پرگار کوری! او عروس شد من جنازه یا رب سببی ساز که یارم به سلامت باز آید و برهاندم از بند ملامت خاک ره آن یار سفر کرده بیارید تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت حال عجیبیست گم شدن و جاماندن از هویت می زنم اتصال دریابم خدا را در رویاهایم بلکه ببینم احساسات الوان را طلائی بود موج می زد یاسی درجا می زنم در سیاهی دلم تنگ است بر سبزی راستی روز چه رنگی است؟ خداوندا دریاب گامهای مانده ام ... "شب تاب ..." در سکوتم همیشه تو حاضری و من همیشه به یادت سرشار از سکوتم ! مترسک باغ جنون سکوتم پر از حرفه ولی سکوت مهر کرده لبام رو ... و این سکوت عجب رمزی بود میان من و تو ... سکوت ... سکوت... کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم که هر شب حرم دستات رو به آغوشم بدهکارم تو آهنگ سکوت تو. عشقم به دنبال یه تسکینم صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم مهم نبوده سوختنم دور از تو پرپر زدنم مهم تو بودی عشق من نه قصه ی شکستنم به افتخار عشق تو می گم که بازنده منم ... شب تاب بازنده ...
| Design By : Night Melody |

